تا خانه دوست

 ذالنون مصری در بادیه ، عاشقی را دید که با پای پیاده راه را طی میکرد و خوش میرفت . ذالنون پرسید : تا کجا ؟ گفت : تا خانه دوست ! پرسید : بی آلت سفر،مسافت بعید،قطع کردن چگونه میسر شود ؟ گفت : ویحک یا ذوالنون ! آیا در قرآن نخواندی که : و حملناهم فی البر و البحر .

 ذوالنون گفت : چون به کعبه رسیدم ، او را دیدم که طواف میکرد. چون مرا دید خوش بخندید و به من گفت : ترا داعیه تکلیف در کار آورده و مرا جاذبه او به این دیار !

/ 6 نظر / 3 بازدید
هدیه

عشق میباید این روزگاران خدا را[دست][گل][ماچ]

تمشک تلخ

ممنون مینا جان...هوای دلم خوش شد.[ماچ]

شاهدخت سرزمین ابدیت

سلام مینای عزیزم خیلی زیبا بود کاش هممون از روی عشق با خدامون راز ونیاز کنیم نه از روی عادت به من هم سر بزن[گل][گل][گل][خداحافظ]

بهناز

[دست][دست][دست]زیبا بود مینا جونم[گل][قلب]