گفتم: دل و جان بر سر کارت کردم

هرچیز که داشتم نثارت کردم

گفتا: تو که باشی که کنی یا نکنی

این من بودم که بی قرارت کردم

/ 31 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسافر

بی قراری را به جان و دل می خواهم تا مرا به نيم نگاهی آسمانی مهمان کند

الله بنده

سرور عزيزم سلام سلام ناب الهی گوارای وجود مهربانت چقدر شيرينی عزيز دل چقدر کلامت بوی عشق ميدهد و عطر فراگيرش مشامم را مينوازد بوی خدا و رايحه عشق چقدر دلنواز است براستی که او خود بوده است که مارا دچار خود کرده است و در اين ميانه که عرصه عشقبازی او با اوست ما شايد تنها تصاويری در آيينه باشيم که گمان ميکند که کسی در مقابل ايستاده و عاشق او شده است!! چه تصوير زيبا ولی ساده ای هستيم آنگاه که گمان ميکنيم که کسی هستيم و در معرکه عشق و عاشقی چيزی داريم برای باختن و نثار کردن! و چقدر ساده تر آنگاه که گمان ميکنيم که کسی نيستيم و در معرکه عشق و عاشقی چيزی نداريم برای باختن و نثار کردن!! دل و جان و روحم فدای وجود متبرکت باد به اميد ديدار دوست در يوم القرار يا الله

ثمره

سلام خانوم.بيخبريم.پيدات نيست.نه به بلاگ خودت سرميزنی نه به ما.چشم انتظاريم عزيز.

علی پويا

سلام سلام: وبلاگ زیبایی دارید امیدوارم این دیدار باعث دوستی هایی عمیق و سازنده در آینده با شه من هم با یک داستان ساده و چند جمله ی کوتاه آپ هستم به امید دیدار

ثمره

نه بابا...شما انگار خيلی خيلی گرفتاريد؟؟؟!!!