ابوالحسن خرقانی شبی نماز می کرد.آوازی شنید که (( هان! بولحسنو!خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟))

شیخ گفت:((ای بار خدایا!خواهی تا آنچه از تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا هیچکس سجودت نکند؟))

آوازی شنید که: (( نه از تو و نه از من.))

/ 40 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
طناز

مينا جون کتاب کوه پنجم را حتما بخون نوشته ات منو ياد اين انداخت ... وقتی خوندی يادت باشه ايليا منم ...

رامونا

سلاممممممممممممممممم دوست دارمممممممممممممممممممممم خيلی زيادددددددددددددددددددددددددد

سارا

همين که تشريف اورديد يک دنيا ممنونم . و مرسی از تعريفتون.