ابراهیم ادهم پادشاه بلخ بود.ابتدای حال او آن بود در وقت پادشاهی که عالمی زیر فرمان داشت و چهل سپر زرین در پیش و چهل گرز زرین در پس او می بردند.

شبی بر تخت پادشاهی خفته بود. خفته بیدار و پاسبانان طبل ها و بانگ ها می زدند. او با خود می گفت:(( شما کدام دشمن را باز می دارید؟ که دشمن با من خفته است. ما محتاج نظر خداییم از شما چه ایمنی آید؟ که امان نیست الا در پناه لطف او.))

ناگاه سقف خانه بجنبید چنانکه کسی بر بام می رود.

گفت:(( کیست؟))

گفت:((آشنایم! شتر گم کرده ام.))

گفت:(( دیوانه ای؟ شتر را بر بام گم کرده ای؟!!  اینجا جویند شتر را؟؟!! ))

گفت:(( دیوانه تویی. خدا را بر تخت ملک جویند؟ خدا را اینجا می جویی؟ شتر بر بام جستن از آن عجب تر است؟))

                                                                                    مقالات شمس تبریز

/ 19 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختر برف و باران

سلام مینای عزیزم[گل] نوشته ات قابل تامل بود.... کم پیدا چه عجب..ستاره سهیل شدین.. از حضور سبزت ممنونم خوشحالم کردی.. راستی مینا جان همون دعایی که برام گذاشتی رو بذارم تو وبلاگم؟ یا یه دعای دیگه می فرستی؟ [گل]

سارا

چو نیکو گفت ابراهیم ادهم / چو ترک ملک و دولت کرد و خاتم نباید بستن اندر چیز و کس دل / که دل برداشتن کاریست مشکل خودم براتون از اون تختا می خرم [نیشخند] خیلی خوشحالم کردید که اومدید .

هدیه

سلام مینای گلم[گل][گل] خیلی عالی بود [دست]

رها

سلام به نظر شما چقدر میشود به تبلیغات اعتماد کرد؟

همراز

سلام مینا جان بسیار زیبا بود ممنون که سر زدی به روزم [گل][گل]

فروغ

سلااااااااااااام سال نو مبارک صد سال به این سال ها سال خوب و همراه با برکتی داشته باشید