حسین بن منصور حلاج
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٧/٧/۱٢  کلمات کلیدی: حسین بن منصور حلاج

نقل است شب اول که او را حبس کردند، بیامدند و او را در زندان ندیدند و جمله زندان بگشتند و کس را ندیدند؛ و شب دوم نه او را دیدند و نه زندان را؛ و شب سوم او را در زندان دیدند.گفتند: )) شب اول کجا بودی؟ و شب دوم تو و زندان کجا بودید؟))

گفت: (( شب اول من در حضرت بودم، از آن اینجا نبودم؛ و شب دوم  حضرت اینجا بود، از آن من و زندان هردو غایب بودیم؛ و شب سوم باز فرستادند مرا برای حفظ شریعت. بیایید و کار خود کنید.))

 

نقل است که در شبانروزی در زندان هزار رکعت نماز کردی. گفتند: (( چو میگویی که: من حقم، این نماز که را می کنی؟))

گفت: ((ما دانیم قدر ما!))

 

نقل است که در زندان سیصد کس بودند.چون شب در آمد، گفت: ((ای زندانیان! شما را خلاص دهم)). گفتند: ((چرا خود را نمی دهی؟))

گفت: ((ما در بند خداوندیم و پاس سلامت می داریم. اگر خواهیم به یک اشارت همه بندها بگشاییم)).

پس به انگشت اشارت کرد. همه بندها از هم فرو ریخت. ایشان گفتند: ((اکنون کجا رویم؟ که در زندان بسته است)).

اشارتی کرد، رخنه ها پدید آمد. گفت: ((اکنون سر خود گیرید)). گفتند: ((تو نمی آیی؟))

گفت: ((ما را با او سرٌی است که جز بر سر دار نمی توان گفت)).

 

 

                                                        تذکرة الاولیاء