مناجات شیخ بایزید
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/٧/٢٩  کلمات کلیدی: بایزید بسطامی

بایزید را مناجاتی ست با خدا.

گفت: خدایا !تا با توام بیشتر از همه ام و تا با خودم کمتر از همه ام.

الهی! ناز به تو کنم و از تو به تو رسم.

گفت: الهی!ریاضت همه عمر نمی فروشم و نماز همه شب عرضه نمی کنم، روزه همه عمر نمی گویم،و ختم های قرآن نمی شمرم.اوقات و مناجات و قربت باز نمی گویم.تو می دانی که به هیچ باز نمی نگرم، و اینکه به زبان شرح می دهم نه از تفاخر و اعتماد است بل که شرح می دهم از هر آنچه کرده ام ننگ دارم و این خلعتم تو داده ای که خود را چنین می بینم. گرد معصیت را از من فرو شوی که من گرد پندار طاعت فرو شستم.

 

                                                                 تذکره الاولیاء


 
حسین بن منصور حلاج
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٧/٧/۱٢  کلمات کلیدی: حسین بن منصور حلاج

نقل است شب اول که او را حبس کردند، بیامدند و او را در زندان ندیدند و جمله زندان بگشتند و کس را ندیدند؛ و شب دوم نه او را دیدند و نه زندان را؛ و شب سوم او را در زندان دیدند.گفتند: )) شب اول کجا بودی؟ و شب دوم تو و زندان کجا بودید؟))

گفت: (( شب اول من در حضرت بودم، از آن اینجا نبودم؛ و شب دوم  حضرت اینجا بود، از آن من و زندان هردو غایب بودیم؛ و شب سوم باز فرستادند مرا برای حفظ شریعت. بیایید و کار خود کنید.))

 

نقل است که در شبانروزی در زندان هزار رکعت نماز کردی. گفتند: (( چو میگویی که: من حقم، این نماز که را می کنی؟))

گفت: ((ما دانیم قدر ما!))

 

نقل است که در زندان سیصد کس بودند.چون شب در آمد، گفت: ((ای زندانیان! شما را خلاص دهم)). گفتند: ((چرا خود را نمی دهی؟))

گفت: ((ما در بند خداوندیم و پاس سلامت می داریم. اگر خواهیم به یک اشارت همه بندها بگشاییم)).

پس به انگشت اشارت کرد. همه بندها از هم فرو ریخت. ایشان گفتند: ((اکنون کجا رویم؟ که در زندان بسته است)).

اشارتی کرد، رخنه ها پدید آمد. گفت: ((اکنون سر خود گیرید)). گفتند: ((تو نمی آیی؟))

گفت: ((ما را با او سرٌی است که جز بر سر دار نمی توان گفت)).

 

 

                                                        تذکرة الاولیاء