ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٦/۱۱/٢٠  کلمات کلیدی:

ابراهیم ادهم پادشاه بلخ بود.ابتدای حال او آن بود در وقت پادشاهی که عالمی زیر فرمان داشت و چهل سپر زرین در پیش و چهل گرز زرین در پس او می بردند.

شبی بر تخت پادشاهی خفته بود. خفته بیدار و پاسبانان طبل ها و بانگ ها می زدند. او با خود می گفت:(( شما کدام دشمن را باز می دارید؟ که دشمن با من خفته است. ما محتاج نظر خداییم از شما چه ایمنی آید؟ که امان نیست الا در پناه لطف او.))

ناگاه سقف خانه بجنبید چنانکه کسی بر بام می رود.

گفت:(( کیست؟))

گفت:((آشنایم! شتر گم کرده ام.))

گفت:(( دیوانه ای؟ شتر را بر بام گم کرده ای؟!!  اینجا جویند شتر را؟؟!! ))

گفت:(( دیوانه تویی. خدا را بر تخت ملک جویند؟ خدا را اینجا می جویی؟ شتر بر بام جستن از آن عجب تر است؟))

                                                                                    مقالات شمس تبریز